ذبيح الله صفا

955

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كلفت از حد رفته بود اما درآمد عشق و كرد * فتنه را از شهر بيرون و در دروازه بست پر شدم از بادهء وصل و خمارم كم نشد * خم تهى گرديد و نتوانم لب از خميازه بست عشق بر غوغا دلير و حسن در شهرت حريص * چون تواند دست خاموشى دَرِ آوازه بست شوق منزل را صفا داد و طرب محمل گشاد * غصه راهى گشت و حسرت رخت بر جمّازه بست بر گلستان سخن طبع ملك دستى چو يافت * رنگ گلهاى معانى را بيك اندازه بست * ماييم و يكى جرعه و فرداى قيامت * تا بىخبر افتيم ز غوغاى قيامت اى واى اگر سوختگان تو برآرند * چون لاله سر از دامن صحراى قيامت مشغول تماشاى خودم ساز بمحشر * تا ديده بپوشم ز تماشاى قيامت ما هيزم آتشكدهء دوزخ عشقيم * انديشه نداريم ز گرماى قيامت اين جور كه من ديده‌ام از محنت هجران * پيشم چه نمايند جفاهاى قيامت داد ملك امروز مينداز بفردا * زيراكه ندارد سر سوداى قيامت * برآمد از سر كو ماه من شراب‌زده * لبش بخنده نمك بر دل كباب زده رخ تو مطلع خورشيد و حلقهء گوشت * ستاره‌ييست كه پهلو بر آفتاب زده ز گريه آب زدم در ره تو ساكن باش * شتاب‌كرده مرو در زمين آب‌زده بهر كتاب كه جز حرف عشق ديد ملك * كشيد آهى و آتش در آن كتاب زده * عاشق بهوس گر سروكارى مىداشت * جا در حرم چون تو نگارى مىداشت اى كاش ملك بلهوسى مىآموخت * تا در نظر تو اعتبارى مىداشت * با جرأت من حوصله بىدردى كرد * گلزار شكيب روى در زردى كرد بر قلب جدايى زده بودم خود را * غم بىجگرى و صبر نامردى كرد * دوزخ بود از درون من در زنهار * مگذار كه اوفتد بآهم سروكار تفسنده بود ريگ بيابان دلم * ترسم قدم ناله شود آبله‌دار *